بهشت مي‌تواند منتظر بماند


 

Tuesday, October 21, 2008

پي‌ نوشت: دوستت دارم


وقتی فیلمسازای مهم و بزرگ دارن توی فیلماشون پی زیبایی شناسی جدید می گردن یا تو فکر ارتقا دادن سطح هنری مدیوم سینما هستن، یا وقتی یه سری دیگه از فیلمسازا دارن سعی می کنن با تمام وجود، با تمام وجود، حرف های مهم شون رو توی فیلم هاشون فریاد بزنن جوری که البته تماشاگراشون متوجه نشن، یا وقتی یه سری دیگه از فیلمسازا دارن توی زیرزمین خونه شون تاریخ سینما رو می سازن، یه عده واقعا معدود و با ایمان سعی می کنن فقط فیلم بسازن. فیلم واقعی. فیلم. سرور من فیلم!
کارگردان «پی نوشت: دوستت دارم» یکی از همین آخری هاست. فیلمی ساخته که سعید عقیقی و امیر قادری روی کاناپه بیل رو بکش بشینن و در حالی که برای هم نوشابه باز می کنن، ببینن و خدا رو چه دیدی؟ شاید همدیگه رو بغل هم کردن!
فیلم راجع به زنی ست(هیلاری سوانک) که شوهرش را از دست می ده و شوهره به طرز غبطه برانگیزی به زندگی زنش برمی گرده تا کمکش کنه از پس تنهاییش بر بیاد. کمدی فیلم با سریال دوستان پهلو به پهلوست اما فیلم در هوشمندی یک سر و گردن بالاتر می ایسته.
در سرتاسر فیلم حسی از گریه وجود داره. یه جور حس سطح پایین بالاشهری – چیزی در مایه های پست های پینک فلویدیش – و البته این حس آزاردهنده نیست چون فیلم نامه نویس مادرمرده حواسش هست که چه بهره برداری از این احساس بکنه. چیه؟ من چه می دونم قراره چه بهره برداری از این احساس بکنه؟
هیلاری سوانک – که من خر فکر می کردم به درد کمدی رمانتیک نمی خوره – در حالی که کاپشن چرم و پز اعتماد به نفسش رو کنار گذاشته در کمال سخاوت، چونه ترمیناتوریش را در اختیار فیلم می ذاره تا در سراسر فیلم مثل اسب گریه کنه – شبیه گریه کردن هدیه تهرانی در دختر ایرونی. یادتونه دندونای هدیه تهرانی مثل اسب شده بودن؟ اصغر فرهادی هوشمندی به خرج داد که توی چهارشنبه سوری نذاشت هدیه تهرانی وقت گریه کردن دندوناشو نشون بده – به هر حال.
بعد از استارداست که یک فیلم افسانه ای محشره که دومی نداره و مسئله جاوادنگی رو در پایان افسانه ها حل کرده – همون که می گفت تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن. در استارداست دیگه عمر معنی نداره! - «پی نوشت: دوستت دارم» در ژانر کمدی رمانتیک دست به نوآوری زده. این دفعه قرار نیست مشکلی بین یه زوج جوان رخ بده. آخه یکی شون مُرده! این دردناکه. از سارا پولی بپرسین که فیلمشو ساخته! دردناکی ماجرا می شه همون حس گریه که گفتم و ابهت فیلم در اینه که کمدی – رمانتیک رو به بعد از مرگ انتقال داده. می دونین؟ آخر هر فیلم کمدی رمانتیک یعنی شروع ملودرام! این فیلم انگار بعد از ملودارم ساخته شده یعنی تراژدی! اما «پی نوشت: دوستت دارم» کمدی رمانتیکه! اوکی؟ خسته نباشید!(ضمنا راجع به اینکه چرا بعد از کمدی رمانتیک، ملودرامه و بعد تراژدی می تونین ازم سوال کنین!!)
پی نوشت: فیلم نامه نویس یه سورپرایز بزرگ برای نقش مادر داره. معمولا مادرهای کمدی رمانتیک نقش گره های داستان رو دارن، فیلمنامه نویس «پی نوشت: دوستت دارم» به بهترین شکل ممکن از این کلیشه بهره برداری کرده.
پی نوشت 2: حدس بزن چی؟

Labels:

Tuesday, October 14, 2008

باغ فردوس،5 بعدازظهر

فيلمي درباره يك روان كاو آرام كه مامور معالجه دختري ناآرام مي شود. روان كاو رضا كيانيان است و دختره لادن مستوفي.
بهترين نقش رضا كيانيان در تاريخ بشريت. در ماهي ها عاشق مي شوند هم همچين نقشي داره اما اينجا بهتره. واقعا بهتره. آدم مي تونه بفهمه چرا مادر و دختر عاشقش مي شن.
سيامك شايقي اونقدر درگير دو شخصيت اصليش شده كه باقي شخصيت ها افتضاح از آب دراومدن. بيچاره ها خودشون هم نمي دونن توي فيلم دارن چه غلطي مي كنن.
مسئله اينجاست كه شايقي حتي روي دو تا شخصيت اصلي هم به اندازه كافي وقت نذاشته. بيشتر خوش داشته بازيگراي اصليش رو بذاره جلوي دوربين و ازشون فيلم بگيره. با حال هم شده. واقعا وقتي جفتشون توي كادرن و معلوم نيست كدومشون داره اون يكي رو مي پاد به آدم خوش مي گذره. لازم نبود اون همه حرف راجع به گذشته شون بزنن. چون واقعا چيزي رو روشن نمي كنه. خوب بود شايقي كمي بي خيال بازتاب ها مي شد. مرد حسابي تو كه داري فيلم خودت رو مي سازي خب تا آخرش مي رفتي. آروم و ساده. كاري نداشت. مثل دكتر فيلمت.
از نيمه فيلم به بعد ديگه نه خبري از شخصيت پردازي هست و نه گره درست و حسابي وجود داره. براي همين مزخرف مي شه. فقط دوتا بازيگر اصلي رو داريم كه مي پلكن.
موسيقي فيلم در سكانس اول، مزخرفه. اما بعد آرام مي شه. انگار همه چيز تحت تاثير حضور دكتر قرار مي گيره.
پايان فيلم كه اصلا افتضاح ست. من كه يه بار بيشتر نتونستم تحملش كنم. دفعات بعد ديگه نديدمش.
فيلم، با چند بازنويسي ديگر مي تونست تبديل به محشر كبري بشه اما در حال حاضر در حد يك رضا كيانيان خوب كه دوست داري تماشاش كني باقي مونده.من يكي كه طالبشم.

Labels:


دوباره پاسورد اينجا رو پيدا كردم.
با يه جمله از فيلم Romulus, My Father شروع مي كنيم:
زماني رو كه از تلف كردنش لذت مي بري، تلف كردن زمان به حساب نمي آد!
اين جمله رو انگار واسه من گفتن...

Labels:


Sunday, December 02, 2007



فعلا نشستم و فيلماي كمدي رمانتيكِ كوفتي و كمدي تين ايجري و كمدي مسخره و كمدي هاي ديگه كه به لعنت شيطون هم نمي ارزن نگاه مي كنم. خيلي هم خوشم اومده. مثلا هيلاري داف يه فيلم احمقانه داره به اسم فيلم ليزي مگواير.اين آشغال رو از روي سريالش ساختن. هيلاري داف با اون صداي جيغش و هيكل گنده اش نقش ليزي مگواير رو بازي مي كنه كه دست و پا چلفتيه و مي ره ايتاليا كه درس بخونه و ماجراجويي كنه و گور پدرش اصلا.
اين جور فيلماي درپيت و البته از نوع كمدي خيلي خوبن. انگار كارتون و ديازپام رو قاطي كرده باشي.يه خوبي تخصصي هم دارن. يه عالمه ايده هاي هدر رفته دارن كه مي توني ازشون استفاده كني و چهارتا فيلم خوب از توي چهل تاشون دربياري.
آقا اين فيلم ليزي مگواير واقعا آشغاله. اه! چطور تا ته ش رو ديدم؟

آخرين خبر: امروز لوسي ليو 49 ساله و بريتني اسپيرز 26 ساله شد.
شباهت ها: هر دوشون قلوچن!
تفاوت ها: لوسي ليو عقلش مي رسه!

Labels:


Wednesday, October 24, 2007

درباره فرزندان بشر
اميدوار باشين! زندگي ارزشش رو داره

به طرز كشنده اي، محشر از آب دراومده. بعد از مدتها يك فيلم لعنتي ساخته شده كه دهه هفتاد ميلادي رو زنده مي كنه. تمام و كمال. اين فيلم آرامش رو ازتون مي گيره- البته اگه چنين چيزي داشته باشين. پيرتون رو مي سوزنه.
طراحي صحنه و فيلمبرداري محشري داره. با سكانسهايي كه انگار تمومي ندارن. خيلي زود با فيلم اخت مي شين و فراموش مي كنين كه دارين فيلم مي بينين. هرجا كه تئو – كلايو اوون – پا مي ذاره، به چشمتون آشناست. انگار قبلا از اونجا رد شدين يا اونجا بودين. جالبه بدونين كه فيلم در واقع در آينده مي گذره و آشنا بودن مكان ها هيچ لطمه اي به اين موضوع نزده. كارگردان لعنتي تمام چيزهايي كه به چشم مون آشناست رو گذاشته كنار هم و يه چيز تازه تحويلمون داده. انگار يه مستند مي بينين از زندگي كلايو اوون. اين لعنتي انگار مال همين جاست كه فيلم نشون مي ده. يادم مي آد توي «نزديكتر» هيچ از كاراكتر «اوون» خوشم نمي اومد. حالم رو بهم مي زد. البته توي «نزديكتر» همه كاراكترها حالم رو بهم مي زدن. مرده شورش رو ببرن! اونم فيلم خوبي بود.
عوامل فيلم با هم قرار گذاشتن يه كاري بكنن. باورتون مي شه؟ يه گروه دور هم جمع شدن و تمام تلاش شون رو كردن كه يه كاري بكنن. آدم جدا دلش مي خواد يه فصل گريه كنه.
تمام شخصيت هاي فرعي به يادموندني هستن. مخصوصا «جسپر» كه «مايكل كين» نقشش رو بازي مي كنه. پيرمرد چه آتيشي مي سوزونه. با اون دست هاي كرخت و موهاي بلندش.
فيلم رو كه مي بينين مي تونين حس اونايي رو كه يه زماني مي خواستن انقلاب كنن بفهمين. مي تونين بفهمين كه دنيا رو از نو ساختن چه مزه اي داشته. اين روزا كسي از اين حرفا نمي زنه. دنيا رو از نو بسازيم؟ گور پدرش! اين لجن چي هست كه بخوايم دوباره بسازيمش؟
از پشت صحنه گرفته تا بازيگرها، همه با فيلم حال كردن. «كلايو اوون» كه محشره. هيچ وقت انقدر باحال نبوده. بايد محتويات جيباشو ببينين وقتي خالي شون مي كنه.

اگه يادتون رفته چرا سينما رو دوست دارين، يا اصلا فراموش كردين براي چي زنده اين، «فرزندان بشر» رو ببينين.

براي آلفونسو كوارن جا باز كنين! يه رفيق تازه اومده.

Labels:


Wednesday, October 03, 2007

آقا وقتی آدم می افته تو وقت تلف کردن دیگه بیرون اومدنش راحت نیست. مثل من که انگار قرار نیست بیام بیرون

Labels:


Saturday, August 25, 2007

فکر کنم می خوام برگردم. حوصله ام سر رفت بس که وقت تلف کردم. نه که دیگه وقت تلف نمی کنم. از این به بعد کمتر وقت تلف می کنم. چه می دونم؟

Labels:


Friday, December 29, 2006

من انقدر در حال وقت تلف کردن هستم و انقدر این کار را با جدیت دنبال می‌کنم که انگار کارمند اداره‌ی «وقت تلف‌کنی» هستم و هر ماه به‌خاطرش حقوق می‌گیرم. به‌خاطر همین اصلا وقت نمی‌کنم بنویسم یا بخوانم یا فیلم ببینم یا موسیقی گوش بدهم یا ... وبلاگ آپ‌ کنم یا وبلاگ بخوانم یا کامنت بگذارم. واقعا سرم شلوغ است. دارم سعی می‌کنم هر روز کمی از خوابم بزنم تا بتوانم بیشتر وقت تلف کنم. اگر بتوانم توی خواب هم وقت تلف کنم که دیگر خیلی معرکه می‌شود. توی این فکرم که آیا خوابیدن نوعی وقت تلف کردن است یا نه؟ این سوالات ذهنم را مشغول کرده‌اند. فکر کنم دارم «شهسوار ایمان» می‌شوم!
ضمنا به بازی شب یلدا هم نرسیدم. حالا اگه گفتین شب یلدا کجا بودم؟ جواب: داشتم وقت تلف می‌کردم!

Labels:


Tuesday, December 19, 2006

توی این مدتی که نبودم داشتم وقت تلف می‌کردم. در واقع تازه‌گی‌ها یاد گرفتم می‌شه آگاهانه وقت تلف کرد. به خودت می‌گی وقت تلف کن! و بعد می‌شینی روی صندلی و مثل گربه هیچ‌کاری نمی‌کنی.

Labels:


Saturday, November 25, 2006

«حرکت نکن

یه فیلمِ لخت و پتی با بازیِ پنه‌لوپه‌ کروز درباره‌ی مردی کت و شلواری که اسیر عشقِ زنی با لباس‌های رنگیِ چسبون می‌شه و البته همسرِ لعنتیِ به‌قاعده‌ای داره. گور پدرش!
شبیه «شوکران»ه.

این فیلم درباره‌ی مرد‌های‌ست که چیزی درون‌شون هست که نمی‌دونن چیه و باید خالی‌ش کنن توی یه زنِ بدبخت و بیچاره تا زنه رو به‌گند بکشن و بعد اون چیز لعنتیِ درون‌شون رو کشف کنن.
«حرکت نکن!» پایانِ خوش‌تری نسبت به «شوکران» داره.

پنه‌لوپه کروز با صورتِ لعنتیِ همدلی‌برانگیزش که زیر چرک و کثافت هم دوست‌داشتنیه، توی این فیلمِ از لحاظِ بصری سرد، چنان موقرانه از بین می‌ره که دل‌تون می‌خواد بزنین دک و پوز یارو مَرده رو بیارین پایین! توی سکانس‌های اول تجاوز مرد به زن، مردک با حیوون هیچ تفاوتی نداره.
یه‌بار وقتی کارش با زنه تموم می‌شه، یه میوه از تو ظرف برمی‌داره که بخوره و زنه که اینو می‌بینه براش غذا درست می‌کنه؛ باید دوباره بگم مَردک! چنان با اشتها غذا می‌خوره که بیا و ببین!

رفتار زن نسبت به مرد خیلی آروم‌تره. خیلی تسلیم به‌نظر می‌رسه. بعد وقتی داستان مردِ تی‌شرت فروش رو می‌شنویم، می‌فهمیم که چرا این‌جوریه. در عوض مرد با کت و شلوار اتوکشیده و سر و وضع معمولِ یه دکتر همه‌اش مواظبه که پاش توی گِل خیابون نره؛ در این‌جا جا داره یادی هم کنم از همسرِ مَرد که خیلی بی‌خیال و مشغولِ‌ به خود به نظر می‌رسه؛ جوری که وقتی شوهرش روی شن‌های ساحل، می‌نویسه «من به یه زن تجاوز کردم» اصلا متوجه نمی‌شه! گفتم که، گور پدرش!

نقش اصلی مردِ فیلم رو نویسنده و کارگردانِ فیلم، سرجیو کاستلیتو بازی می‌کنه. یه‌کم شبیه «ژان رنو»ست و این فیلم دوم‌اش است.

Labels:


Thursday, November 09, 2006

Everyone knows that I'm ten feet under*

کن لوچ محشره. این آقا آدم رو با واقعیت شگفت‌زده می‌کنه. فیلم‌های لعنتی‌ش انقدر واقعی از آب در‌می‌آن که آدم در برابرشون احساس بی‌پناهی می‌کنه. کن لوچ به آدم می‌گه که لازم نیست پدرِصاحبِ فرمِ فیلم رو دربیاری تا فیلمِ سنت‌شکنی ساخته باشی یا بری سراغ موضوعات تابو. می‌شه فیلم‌هایی با فرم ساده بسازی که روایت‌شون بیشتر بر روی شخصیت بنا شده و این شخصیت لعنتی بدجوری واقعی از آب دراومده.

خوش‌بختانه چندتا از فیلم‌های لوچ رو تلویزیون پخش کرده و من به این نتیجه رسیدم که لوچ یکی از کارگردان‌هاییِ که من از دیدن فیلم‌هاش خسته نمی‌شم. با این‌که بیشترشون واقعا فلاکت‌زده‌ان!
سوال: آیا با لوچ هم که همچین فیلم‌هایی از فقر و بدبختی مردم کشورش می‌سازه مثل فیلم‌سازهای «فقر و بدبختی‌ساز» ما برخورد می‌شه؟

در زندگی خانوادگی (محصول 1971) که جمعه از سینما چهار پخش شد، زندگی دختری رو می‌بینیم که پدر و مادرش سر از کارش درنمی‌آرن. ده بیست دقیقه‌ی ابتدایی فیلم رو مادره یه‌ریز حرف می‌زنه. لعنتی! این فیلم راجع‌به اختلافیه که بین باورهای دو نسل به‌وجود اومده. مشکل کوفتیِ این روزای جوونای ما. ما البته عادت کردیم دیگه، نه؟ اونا حرف خودشون رو می‌زنن ما هم حرف خودمون رو و هیچ‌کس هم کوتاه نمی‌آد. تمام شد و رفت! دیگه نه مبارزه‌ای نه بُردی نه باختی. تسلیم! تسلیمِ تسلیم! اتفاقی که برای دختره‌ی توی فیلم هم می‌افته. آخر فیلم وقتی توی رخت‌خواب نشسته و پرستارا با پسره درگیر می‌شن، به‌ش نگاه کنین! دیگه فهمیده راه‌چاره‌ای نداره. تسلیم! آدم اشک‌اش درمی‌آد.

لوچ خیلی زود تفاوت‌ها رو نشون می‌ده. دختره دوست نداره توی اتاق ساکتِ روان‌پزشک صحبت کنه. آخه اون که یه مریض لعنتیِ روانی نیست! «از این‌جا خوشم نمی‌آد.» پس می‌رن توی یه فروشگاه شلوغ، جایی که دختره احساس آرامش می‌کنه. حالا پدره و مادره کجا احساس آرامش می‌کنن؟ توی اتاق ساکت روان‌پزشک. تفاوت‌ها مشخص شد. چراغا رو خاموش کنین بریم بخوابیم!

فیلم به سبک کن لوچ سکانس به سکانس برامون تعریف می‌کنه که چی می‌شه که چنان جهنمی در پایان به‌وجود می‌آد. پدر و مادره رو می‌بینیم که چپ و راست دختره رو می‌برن دکتر؛ فکر می‌کنن خر شده! چرا؟ چون شبیه خودشون رفتار نمی‌کنه و نمی‌تونن بفهمن چرا؟ مادره به روان‌پزشک می‌گه من نمی‌گم به حرف من باشه، من می‌گم به مصلحت خودش رفتار کنه. روان‌پزشکه هم یه‌جوری به‌ش می‌فهمونه که درستش اینه که بگی می‌خوام به حرف من باشه! همه همین‌جورین دیگه. قضیه‌ی شاه دیوونه‌ایه که دختره توی فیلم سرپیکو تعریف می‌کرد. یادتونه؟
حالا قسمت بَدش می‌دونین چیه؟ این که خود دختره هم باورش شده داره همه رو آزار می‌ده و مقصره!

شل سیلوراستاین یه شعر داره که راجع‌به یه دخترکوچولوئه که چون پدر و مادرش براش اسب نمی‌خرن، شب توی رخت‌خوابش از غصه می‌میره و پدر و مادرش زار و زار گریه می‌کنن که ای‌کاش دخترشون برگرده و اون‌وقت اونا هرکاری که بخواد براش می‌کنن. بعد عمو شلبی زیرش نوشته که بچه‌ها من این شعر رو نوشتم تا شما هر وقت چیزی خواستین و پدر و مادرتون براتون نخریدن، اینو نشون‌شون بدین! حالا می‌دونین چی می‌خوام بگم؟
پدر و مادرتون رو مجبور کنین که این فیلم رو ببینن!

* از آهنگ Shine که Hilary Duff خونده.

Labels:


Thursday, November 02, 2006

وبلاگ‌های اتاق تاریک و سینمای مستند به‌روز شدن، بشتابید!



سوال: چرا باید صبح‌ زود از خواب بیدار شیم؟
لطفا جواب‌های خود را به آدرس زیر کامنت کنین.

Labels:


Monday, October 30, 2006

با هم می‌مانیم، بی‌هم می‌افتیم!

دو سه شماره از روزنامه‌ی امتیاز – دومین روزنامه‌ی سینمایی ایران – بیرون اومده و امیدوارم که کارشون تداوم داشته باشه. خیلی مزه می‌ده که یه روزنامه‌ی سینمایی داشته باشیم. چه‌قدر روزنامه‌های رنگارنگ ورزشی ببینیم و حسرت بخوریم؟

من که راستش زیاد با نویسنده‌های امتیاز حال نمی‌کنم. بیشترشون گزارش‌نویس و مترجم هستن. در واقع همه‌شون به‌جز امیر قادری هیچ سبک خاصی ندارن و نداشتن و من هیچ‌وقت مطالب‌شون رو نمی‌خوندم! برای همین بیشتر ستون‌های امتیاز رو هم نمی‌خونم چون چرت و پرت محضه! اما دلیل نمی‌شه که امتیاز رو نخرم. اتفاقا خیلی ازش خوشم می‌آد و تو فکر آرشیو کردن‌ش هستم.

صفحه‌بندی محشری داره که اگه جهان‌فوتبال‌‌خون باشین متوجه می‌شین که صفحه‌هات امتیاز خیلی شبیه صفحه‌هات جهان‌فوتباله. من همیشه دلم می‌خواست یه روزنامه‌‌ی سینمایی می‌داشتیم که عکس‌های سیاه و سفید بزرگی از فیلم‌ها و هنرپیشه‌ها چاپ کنه. درست همون‌طور که جهان‌ فوتبال عکس‌های پیرس و دل‌پیرو رو چاپ می‌کنه. اصلا نشریه‌ی سینمایی باید عکس‌های بزرگ داشته باشه.

تنها چیزی که لازم دارن چندتا نویسنده‌ و منتقد صاحب ‌سبکه که ستون‌های نقد‌ ثابت داشته باشن. منظورم ریویونویسیه. چه‌خوبه که کارگردان‌ها فیلماشون رو برای این‌جور منتقدها پخش کنن تا اونا هم توی ستون‌هاشون راجع به فیلم‌ها یه چندخطی بنویسن. همون کاری که فرنگی‌ها می‌کنن. مگه ما چی‌مون کمتره؟ روزنامه‌ی سینمایی هم که داریم! دیگه چی می‌خواین؟

امیدوارم امتیاز هم مثل جهان‌فوتبال که خیلی‌ها رو ورزشی‌خون کرد، بتونه در جذب مخاطبان بالقوه‌ی سینمایی موفق باشه. (وُش! چه جمله‌ی با کلاسی!) من روزنامه‌ی ورزشی نمی‌خوندم اما جهان‌فوتبال انقدر خوب بود که نمی‌تونستم نخرمش. امتیاز به اون خوبی نیست، اما می‌تونه بشه؛ چرا که نه؟

قبول دارم که مثل هر بچه‌ی دیگه‌ای یه‌خورده لوس و ننره! اما خب! تحویل‌ش بگیرین تا قد بکشه! اوکی؟

Labels:


Saturday, October 28, 2006

Happenstance


جدیدا فیلمی دیدم با بازیِ اودری توتو که درست قبل از آملی پولن ساخته شده با عنوان Happenstance که همون‌طور که از عنوان‌ش پیداست راجع به شانس و اقباله.

از این‌جور فیلما این‌روزا زیاد ساخته می‌شه. سبک محبوبیه. منظورم از لحاظ فرمه البته. این‌که داستان چندین شخصیت رو می‌بینیم که در جایی به هم مربوط می‌شن. جیم‌ جارموش شاید از پیشگامان این سبک باشه که بعد تارانیتنو تو هوا قاپیدش و جدیدا افتاده دست کارگردان‌هایی مثل خوزه گونزالس ایناریتو و البته نمونه‌ی بارز و تحسین‌شده‌ش: تصادف (ساخته‌ی پل هیگیس)

حالا من واقعا متاسفم اگه اسم کارگردانی رو جا انداختم؛ چون نمی‌خوام این‌جا راجع به تاریخ‌چه‌ی این سبک حرف بزنم و فقط چندتا از معروف‌ها رو اسم بردم که شاید در ادامه هم به درد چیزایی که می‌خوام بگم بخورن.

خب! ما حالا با این فرم از فیلم‌ها آشنایی داریم و دیگه گیج نمی‌شیم. اجازه می‌دیم کارگردان شخصیت‌های متعددش رو نشون‌مون بده و چندین و چند سکانس که انگار هرکدوم رو از یه فیلم برداشته، پشت سر هم بذاره و بره جلو. می‌دونیم که در پرده‌ی سوم فیلم همه‌چیز به‌طرز خوشایندی روشن خواهد شد و وای به روز کارگردان اگر این اتفاق نیفته!

Laurent Firode کارگردان این فیلم، نمی‌خواد حرف‌های گنده گنده‌ای بزنه. چندتا مضمون کلی راجع به عشق و قضا و قدر و نتیجه‌ی اعمال خوب و بد رو گذاشته کنار هم (البته اینا حرف‌های گنده‌ای هستن! اما شما که منظورم رو از حرف‌های گنده‌گنده می‌فهمین؟) و چندتا داستان کوتاهِ با پایان خوش رو کنار هم گذاشته که شخصیت‌هاش از این داستان به اون داستان می‌رن. با موسیقیِ آرام و مداومی که در پس‌زمینه شنیده می‌شه و درواقع کار وصل کردن سکانس‌های پراکنده‌ی فیلم رو به‌عهده گرفته.

فیلم انگار می‌خواد با جزئیات فراوان برامون تعریف کنه که چطور شده که پسر و دختر جوانی که در ابتدای فیلم در مترو همدیگه رو می‌بینن، در انتهای فیلم دوباره به هم می‌رسن. انگاری که توی طالع‌شون اومده باشه و این‌جوری می‌شه که داستان‌های دیگه، یه‌جورایی فرعی به‌حساب می‌آن.

اما برگ برنده‌ی آقای کارگردان، بازیگری‌ست به اسم اودری توتو. توتو نقش دختری بی‌هدف را بازی می‌کنه که انگار نمی‌دونه داره برای چی زندگی می‌کنه و خودش رو به سرنوشت سپرده. بذارین بگم که تمام بازیگران این فیلم یه‌جوری مسخ شده به نظر می‌رسن. انگاری عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی باشن. توتو اما به‌خاطر صورت دوست‌داشتنی‌اش همدلی‌برانگیزتره. اون‌قدر دلنشین که دوست‌ داری حتما به سرانجام خوبی برسه. در واقع به‌نظر من عامل اصلی یک‌دست بودن فیلم، نه موسیقی که اودری توتوست! دیدن دوباره‌ی صورت آرام اودری توتوست که نقش نخ تسبیح را بازی می‌کنه.

این فیلم یه‌جورایی انگار تمرینیه برای ساختن آملی‌ پولن.

اگر بخوام، به‌جز چهره‌ی دوست‌داشتنی اودری توتو، عامل دیگه‌ای رو برای دوست داشتن این فیلم اسم ببرم؛ دروغ گفتم. چهره‌ی توتو یکی از چیزهایی‌ست که سینما باید به داشتنش افتخار کنه.

Labels:


Monday, October 23, 2006

یک محکوم به مرگ گریخت!

صفحه‌ی فرهنگ دیروز روزنامه‌ی روزگار یه مینی‌گزارش از سعیده اسلامیه داره که خیلی محشره: راجع‌به یه دختر محکوم به اعدام که نمایشگاه نقاشی برپا کرده.

وقتی گزارش رو خوندم یادم افتاد که اتفاقا قضیه‌ی این دختره رو خیلی‌وقت پیش خونده بودم. من «صفحه‌ی‌حوادثْ‌خون» نیستم. اما این‌یکی رو خوندم. آخه داستان جالبی داره. جوری‌که من خبرش رو از روزنامه جدا کردم که نگه دارم اما نمی‌دونم چه‌کارش کردم.

«ماجرا از این قرار است که دل‌‌آرا به همراه امیرحسین پسر مورد علاقه‌اش به خانه‌ی میهن می‌روند و امیرحسین برای به دست آوردن پول‌های او مهین را به قتل می‌رساند. دل‌آرا پس از آن جریان را به پدرش می‌گوید و پدر او را تحویل پلیس می‌دهد. دل‌آرا که هنگام بازداشت 17 ساله بوده است با این یقین که دادگاه براساس حقوق کودک نمی‌تواند برای او حکم اعدام صادر کند، به درخواست دوستش امیرحسین که بالای 18 سال داشته اتهام قتل را می‌پذیرد تا او که بالای 18 سال داشته اعدام نشود. محاکمه انجام می‌شود. دادگاه دل‌آرا را به اعدام محکوم می‌کند و امیرحسین را که تا امروز دربرابر حکم اعدام دل‌آرا سکوت کرده به جرم مشارکت در قتل به ده سال زندان محکوم و روانه زندان می‌کند. اینها در شرایطی اتفاق می‌افتد که دو هفته پس از اقرار نخست در دادگاه دل‌آرا ارتکاب به قتل را انگار می‌کند و بازسازی صحنه‌ی وقوع جرم نشان می‌دهد که دل‌آرا نمی‌تواند قاتل باشد زیرا دل‌آرا دست‌چپ بوده و نمی‌تواند 18 ضربه به قسمت‌های مختلف بدن مقتول وارد کند و برخی از کارشناسان تاکید کرده‌اند که متهم فاقد چنین قدرت بدنی است.»

بریده‌ی روزنامه‌ی من ماجرا رو کامل‌تر تعریف کرده بود. اون موقع دلم می‌خواست از روش یه فیلم‌نامه بنویسم، بعد گذاشتم‌ش توی کارتون‌های ذهنم کنار هزاران هزار کارتونِ فراموش شده‌ی دیگه.

برام جالب بود که اگه داستان واقعا همینی باشه که می‌گن، پسره چه‌جور آدمی می‌تونه باشه و دختره چه‌جور آدمی. بعدش چی می شه، وقتی پسره آزاد شد چه‌کار می‌کنه و از این حرف‌ها. گفتم که! می‌خواستم فیلم‌نامه‌اش کنم. حالا برام جالبه که دختره داره مسیر فیلم‌نامه رو عوض می‌کنه. گور پدر پسره!

«من از خدا چیزهای زیادی خواسته بودم. از بچگی دوست داشتم نقاش و شاعر معروفی شوم. همیشه دوست داشتم نمایشگاهی از نقاشی‌هایم بگذارم و از هنرمندان دعوت کنم تا آثارم را ببیند. آرزو داشتم کتاب شعرم منتشر شود. حالا در زندان هستم و آرزوهایم بیرون از زندان یکی‌یکی دارد برآورده می‌شود.»

من همیشه با خودم فکر کردم که اگه یه‌روز محکوم به اعدام شدم – مثلا به‌خاطر کشتن جواد خیابانی – چه غلطی می‌کنم؟ نه! واقعا چه غلطی می‌کنم؟ محکوم به اعدام که می‌شی یعنی دیگه تصادف نمی‌کنی، سکته‌ی مغزی نمی‌کنی، زیر پای فیل نمی‌ری، غرق نمی‌شی، سنگ از آسمون نمی‌خوره توی سرت؛ محکوم به اعدام یعنی اعدام می‌شی؛ توی یک سپیده‌ی طوسی سرد! (آه!) دیگه می‌دونی کی و چه‌طور می‌میری. بعد به‌خودم می‌گم عمرا بتونم کاری بکنم. می‌شینم غصه می‌خورم که چرا این‌جوری شد و از زمین و زمان گله می‌کنم. شاید هم بنویسم. دیوانه‌وار بنویسم. همه‌چیز رو. تمام چیزهایی رو که دیدم و به‌شون فکر کردم و ندیدم و به‌شون فکر نکردم.

شما چی؟ شما اگه محکوم به مرگ بشین چه غلطی... ببخشید یعنی چه‌کار می‌کنین؟

چه‌قدر خوبه که نمی‌دونیم مرگ کی و کجا به سراغ‌مون می‌آد! شاید به قول وودی آلن وقتی مرگ اومد ما اون‌جا نبودیم!

«زندگی رنگ‌ها می‌دانید یعنی چه؟ یعنی مه. من که از چهار سالگی زندگی‌ام را با رنگ‌ها تقسیم کرده بودم، در آستانه‌ی 17 سالگی ‌آنها را گم کردم. سرخ کبود را به جای لاجورد گرفتم و جای آسمانی، خاکستری پاشیدم. من رنگ‌ها را گم کردم و اینک تنها چهره‌ای که هر روز در برابرم دیده می‌گشاید، دیوار است. من دلارا دارابی 20 ساله متهم به قتل محکوم به اعدام سه سال است که با رنگ‌ها و فرم‌ها و واژه‌ها از خودم دفاع می‌کنم. این نقاشی‌ها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگ‌ها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت دیوارها به شما که به دیدن نقاشی‌هایم آمده‌اید سلام و خیرمقدم می‌گویم.»

Labels: