|
بهشت ميتواند منتظر بماند |
|
Monday, October 30, 2006
با هم میمانیم، بیهم میافتیم!
دو سه شماره از روزنامهی امتیاز – دومین روزنامهی سینمایی ایران – بیرون اومده و امیدوارم که کارشون تداوم داشته باشه. خیلی مزه میده که یه روزنامهی سینمایی داشته باشیم. چهقدر روزنامههای رنگارنگ ورزشی ببینیم و حسرت بخوریم؟ من که راستش زیاد با نویسندههای امتیاز حال نمیکنم. بیشترشون گزارشنویس و مترجم هستن. در واقع همهشون بهجز امیر قادری هیچ سبک خاصی ندارن و نداشتن و من هیچوقت مطالبشون رو نمیخوندم! برای همین بیشتر ستونهای امتیاز رو هم نمیخونم چون چرت و پرت محضه! اما دلیل نمیشه که امتیاز رو نخرم. اتفاقا خیلی ازش خوشم میآد و تو فکر آرشیو کردنش هستم. صفحهبندی محشری داره که اگه جهانفوتبالخون باشین متوجه میشین که صفحههات امتیاز خیلی شبیه صفحههات جهانفوتباله. من همیشه دلم میخواست یه روزنامهی سینمایی میداشتیم که عکسهای سیاه و سفید بزرگی از فیلمها و هنرپیشهها چاپ کنه. درست همونطور که جهان فوتبال عکسهای پیرس و دلپیرو رو چاپ میکنه. اصلا نشریهی سینمایی باید عکسهای بزرگ داشته باشه. تنها چیزی که لازم دارن چندتا نویسنده و منتقد صاحب سبکه که ستونهای نقد ثابت داشته باشن. منظورم ریویونویسیه. چهخوبه که کارگردانها فیلماشون رو برای اینجور منتقدها پخش کنن تا اونا هم توی ستونهاشون راجع به فیلمها یه چندخطی بنویسن. همون کاری که فرنگیها میکنن. مگه ما چیمون کمتره؟ روزنامهی سینمایی هم که داریم! دیگه چی میخواین؟ امیدوارم امتیاز هم مثل جهانفوتبال که خیلیها رو ورزشیخون کرد، بتونه در جذب مخاطبان بالقوهی سینمایی موفق باشه. (وُش! چه جملهی با کلاسی!) من روزنامهی ورزشی نمیخوندم اما جهانفوتبال انقدر خوب بود که نمیتونستم نخرمش. امتیاز به اون خوبی نیست، اما میتونه بشه؛ چرا که نه؟ قبول دارم که مثل هر بچهی دیگهای یهخورده لوس و ننره! اما خب! تحویلش بگیرین تا قد بکشه! اوکی؟ Labels: روزانه
Saturday, October 28, 2006
Happenstance جدیدا فیلمی دیدم با بازیِ اودری توتو که درست قبل از آملی پولن ساخته شده با عنوان Happenstance که همونطور که از عنوانش پیداست راجع به شانس و اقباله. از اینجور فیلما اینروزا زیاد ساخته میشه. سبک محبوبیه. منظورم از لحاظ فرمه البته. اینکه داستان چندین شخصیت رو میبینیم که در جایی به هم مربوط میشن. جیم جارموش شاید از پیشگامان این سبک باشه که بعد تارانیتنو تو هوا قاپیدش و جدیدا افتاده دست کارگردانهایی مثل خوزه گونزالس ایناریتو و البته نمونهی بارز و تحسینشدهش: تصادف (ساختهی پل هیگیس) ![]() حالا من واقعا متاسفم اگه اسم کارگردانی رو جا انداختم؛ چون نمیخوام اینجا راجع به تاریخچهی این سبک حرف بزنم و فقط چندتا از معروفها رو اسم بردم که شاید در ادامه هم به درد چیزایی که میخوام بگم بخورن. خب! ما حالا با این فرم از فیلمها آشنایی داریم و دیگه گیج نمیشیم. اجازه میدیم کارگردان شخصیتهای متعددش رو نشونمون بده و چندین و چند سکانس که انگار هرکدوم رو از یه فیلم برداشته، پشت سر هم بذاره و بره جلو. میدونیم که در پردهی سوم فیلم همهچیز بهطرز خوشایندی روشن خواهد شد و وای به روز کارگردان اگر این اتفاق نیفته! Laurent Firode کارگردان این فیلم، نمیخواد حرفهای گنده گندهای بزنه. چندتا مضمون کلی راجع به عشق و قضا و قدر و نتیجهی اعمال خوب و بد رو گذاشته کنار هم (البته اینا حرفهای گندهای هستن! اما شما که منظورم رو از حرفهای گندهگنده میفهمین؟) و چندتا داستان کوتاهِ با پایان خوش رو کنار هم گذاشته که شخصیتهاش از این داستان به اون داستان میرن. با موسیقیِ آرام و مداومی که در پسزمینه شنیده میشه و درواقع کار وصل کردن سکانسهای پراکندهی فیلم رو بهعهده گرفته. فیلم انگار میخواد با جزئیات فراوان برامون تعریف کنه که چطور شده که پسر و دختر جوانی که در ابتدای فیلم در مترو همدیگه رو میبینن، در انتهای فیلم دوباره به هم میرسن. انگاری که توی طالعشون اومده باشه و اینجوری میشه که داستانهای دیگه، یهجورایی فرعی بهحساب میآن. اما برگ برندهی آقای کارگردان، بازیگریست به اسم اودری توتو. توتو نقش دختری بیهدف را بازی میکنه که انگار نمیدونه داره برای چی زندگی میکنه و خودش رو به سرنوشت سپرده. بذارین بگم که تمام بازیگران این فیلم یهجوری مسخ شده به نظر میرسن. انگاری عروسکهای خیمهشببازی باشن. توتو اما بهخاطر صورت دوستداشتنیاش همدلیبرانگیزتره. اونقدر دلنشین که دوست داری حتما به سرانجام خوبی برسه. در واقع بهنظر من عامل اصلی یکدست بودن فیلم، نه موسیقی که اودری توتوست! دیدن دوبارهی صورت آرام اودری توتوست که نقش نخ تسبیح را بازی میکنه. این فیلم یهجورایی انگار تمرینیه برای ساختن آملی پولن. اگر بخوام، بهجز چهرهی دوستداشتنی اودری توتو، عامل دیگهای رو برای دوست داشتن این فیلم اسم ببرم؛ دروغ گفتم. چهرهی توتو یکی از چیزهاییست که سینما باید به داشتنش افتخار کنه. Labels: دربارهی فیلم
Monday, October 23, 2006
یک محکوم به مرگ گریخت!
صفحهی فرهنگ دیروز روزنامهی روزگار یه مینیگزارش از سعیده اسلامیه داره که خیلی محشره: راجعبه یه دختر محکوم به اعدام که نمایشگاه نقاشی برپا کرده. وقتی گزارش رو خوندم یادم افتاد که اتفاقا قضیهی این دختره رو خیلیوقت پیش خونده بودم. من «صفحهیحوادثْخون» نیستم. اما اینیکی رو خوندم. آخه داستان جالبی داره. جوریکه من خبرش رو از روزنامه جدا کردم که نگه دارم اما نمیدونم چهکارش کردم. «ماجرا از این قرار است که دلآرا به همراه امیرحسین پسر مورد علاقهاش به خانهی میهن میروند و امیرحسین برای به دست آوردن پولهای او مهین را به قتل میرساند. دلآرا پس از آن جریان را به پدرش میگوید و پدر او را تحویل پلیس میدهد. دلآرا که هنگام بازداشت 17 ساله بوده است با این یقین که دادگاه براساس حقوق کودک نمیتواند برای او حکم اعدام صادر کند، به درخواست دوستش امیرحسین که بالای 18 سال داشته اتهام قتل را میپذیرد تا او که بالای 18 سال داشته اعدام نشود. محاکمه انجام میشود. دادگاه دلآرا را به اعدام محکوم میکند و امیرحسین را که تا امروز دربرابر حکم اعدام دلآرا سکوت کرده به جرم مشارکت در قتل به ده سال زندان محکوم و روانه زندان میکند. اینها در شرایطی اتفاق میافتد که دو هفته پس از اقرار نخست در دادگاه دلآرا ارتکاب به قتل را انگار میکند و بازسازی صحنهی وقوع جرم نشان میدهد که دلآرا نمیتواند قاتل باشد زیرا دلآرا دستچپ بوده و نمیتواند 18 ضربه به قسمتهای مختلف بدن مقتول وارد کند و برخی از کارشناسان تاکید کردهاند که متهم فاقد چنین قدرت بدنی است.» بریدهی روزنامهی من ماجرا رو کاملتر تعریف کرده بود. اون موقع دلم میخواست از روش یه فیلمنامه بنویسم، بعد گذاشتمش توی کارتونهای ذهنم کنار هزاران هزار کارتونِ فراموش شدهی دیگه. برام جالب بود که اگه داستان واقعا همینی باشه که میگن، پسره چهجور آدمی میتونه باشه و دختره چهجور آدمی. بعدش چی می شه، وقتی پسره آزاد شد چهکار میکنه و از این حرفها. گفتم که! میخواستم فیلمنامهاش کنم. حالا برام جالبه که دختره داره مسیر فیلمنامه رو عوض میکنه. گور پدر پسره! «من از خدا چیزهای زیادی خواسته بودم. از بچگی دوست داشتم نقاش و شاعر معروفی شوم. همیشه دوست داشتم نمایشگاهی از نقاشیهایم بگذارم و از هنرمندان دعوت کنم تا آثارم را ببیند. آرزو داشتم کتاب شعرم منتشر شود. حالا در زندان هستم و آرزوهایم بیرون از زندان یکییکی دارد برآورده میشود.» من همیشه با خودم فکر کردم که اگه یهروز محکوم به اعدام شدم – مثلا بهخاطر کشتن جواد خیابانی – چه غلطی میکنم؟ نه! واقعا چه غلطی میکنم؟ محکوم به اعدام که میشی یعنی دیگه تصادف نمیکنی، سکتهی مغزی نمیکنی، زیر پای فیل نمیری، غرق نمیشی، سنگ از آسمون نمیخوره توی سرت؛ محکوم به اعدام یعنی اعدام میشی؛ توی یک سپیدهی طوسی سرد! (آه!) دیگه میدونی کی و چهطور میمیری. بعد بهخودم میگم عمرا بتونم کاری بکنم. میشینم غصه میخورم که چرا اینجوری شد و از زمین و زمان گله میکنم. شاید هم بنویسم. دیوانهوار بنویسم. همهچیز رو. تمام چیزهایی رو که دیدم و بهشون فکر کردم و ندیدم و بهشون فکر نکردم. شما چی؟ شما اگه محکوم به مرگ بشین چه غلطی... ببخشید یعنی چهکار میکنین؟ چهقدر خوبه که نمیدونیم مرگ کی و کجا به سراغمون میآد! شاید به قول وودی آلن وقتی مرگ اومد ما اونجا نبودیم! «زندگی رنگها میدانید یعنی چه؟ یعنی مه. من که از چهار سالگی زندگیام را با رنگها تقسیم کرده بودم، در آستانهی 17 سالگی آنها را گم کردم. سرخ کبود را به جای لاجورد گرفتم و جای آسمانی، خاکستری پاشیدم. من رنگها را گم کردم و اینک تنها چهرهای که هر روز در برابرم دیده میگشاید، دیوار است. من دلارا دارابی 20 ساله متهم به قتل محکوم به اعدام سه سال است که با رنگها و فرمها و واژهها از خودم دفاع میکنم. این نقاشیها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت دیوارها به شما که به دیدن نقاشیهایم آمدهاید سلام و خیرمقدم میگویم.» Labels: روزانه
Friday, October 20, 2006
من از کلیشه خوشم میآد. اینکه چیزی کلیشهای باشه برام جالبه. فکر کنم کلیشه یهجوری خیال آدم رو راحت میکنه. تو میدونی اول و وسط و آخرش چیه و با محیط آشنایی و چیز غیرمنتظرهای توش نیست. به این میگن محافظهکاری! دارم چرت میگم؟
ژانر رو هم بههمین دلیل دوست دارم. اینکه با خیال راحت میتونی از فیلم ترسناک حرف بزنی و مطمئن باشی طرفت میفهمه منظورت چیه. یا وسترن: «آخ دلم لک زده واسه یه وسترن لعنتی.» بعد ضدژانر پیش میآد که باز خودش یه ژانره. مثلا ضدوسترن یعنی فیلمی که نشانههای وسترن رو بر ضد خودش استفاده میکنه: «مرد مرده». باز واسه خودش یه ژانره. جارموش دربارهی فیلمهای اولیهاش میگه که میخواسته شبیه فیلمهای موج نویی نباشن. (موج نویی که توی نیویورک راه افتاده بود نه اون موج نوی معروف فرانسه) خب اینهم میشه یه ژانر لعنتیِ دیگه! حالا بهنظرتون چرا فیلمهای ترسناک انقدر طرفدار دارن؟! من از خیلیها پرسیدم که چرا فیلم ترسناک دوست دارین؟ هیچ جواب کوفتیِ بهدردبخوری گیرم نیومده. یکی از رفقام فیلم ترسناک جمع میکنه و دلیلش اینه: «با یه دختر که فیلم ترسناک نگاه میکنی، و مهمه که شب باشه!، وقتی فیلم تمام میشه دختره دیگه از تَرَک دیوار هم میترسه. اونوقت با هر صدایی میپره توی بغلت! بعد فقط به یه کمدی – رمانتیک احتیاج داری!» به این میگن استفادهی ابزاری از سینما. Labels: روزانه
Wednesday, October 11, 2006
بهجز مستندها، خوبه برنامههای دیگهای رو هم صامت دید. خیلی بهتره. مثلا بازیِ امروز ایران و چین تایپه با گزارش جواد خیابانی. بهنظرم باید یه آمار بگیرن ببینن، آدمهایی مثل خیابانی چهقدر در ناخوشیِ روانی ملت سهم دارن.
جوری از چین تایپه حرف میزد که انگار یهمشت بز دارن روبهروی ایران بازی میکنن و همهش مینالید که چرا ایران گل نمیزنه، چرا تیم دفاعیه، چرا قلعهنوعی رو سر نمیبرین. بعد بین دو نیمه هرچی دلش خواست گذاشت توی دهن کارشناس محترم. «یعنی شما با ترکیب تیم مخالفین اما نظر قلعهنوعی رو هم محترم میدونین؟» «یعنی تیم باید هجومیتر بازی کنه؟» اواخر نیمهی دوم آقای خیابانی فرمودند که ما منتظر بودیم رکورد گلزنی ایران در این بازی شکسته بشه – حالا رکورد ما 17 گل یا 19 گل توی یک بازی هست که نمیدونم به کدوم تیم بدبختی زدیم – و این چه وضعیه و بعد سایر نتایج چین تایپه رو گفت که از کره 8 گل خورده بوده اما توی زمین خودش فقط 3 گل خورده! خب مرد حسابی ما هم توی زمین خودش 2 تا گل بهش زدیم. دیگه چرا راه میری روی اعصابمون؟ فقط یه هویج میتونه انتظار داشته باشه که ما به تیمی که از کره 3 تا خورده، بیشتر از 17 تا بزنیم! حالا من کار ندارم که ایران خوب بود یا بد. من میگم خوبه آقای خیابانی لطف کنه و بازی لعنتی رو گزارش کنه. بابا دهنمون رو سرویس کردی دیگه! اَه! تکمله: داشتم میگفتم بهجز مستندها، خوبه برنامههای دیگهای رو هم صامت دید. Labels: روزانه
Tuesday, October 10, 2006
خب من روزی هشت نه ساعت تلویزیون نگاه میکنم.
شبکهی خبر یه برنامه داره که من دقیقا نمیدونم ساعت چند پخش میشه. اما هرچی هست یک صبح به بعد شروع میشه. یه برنامهی مستند با تصویرهای سیاه و سفید معرکه راجع به جنگجهانی یا یه همچینچیزایی. آخه من از وقتی فیلمهای صامت رو دیدم دارم همهچیز رو بدون صدا نگاه میکنم! اینجوری همونطور که قبلا هم گفتم، تصویر یهجورایی انگار زنده میشه. خودش شروع به حرف زدن میکنه و هرکسی هم یهچیزی میشنوه. چیزهای بکری توی این مستنده پیدا میکنین. مثلا من دیشب یه سرباز دیدم که گریه میکرد و دست پسری رو گرفته بود که نمیدونم چهکارهاش بود. پسره عین خیالش نبود. یهجوری که انگار یارو سربازه داره شورش رو در میآره! «مرد حسابی خجالت بکش!» بعد یه پیرمرد دیدم که انگار از زندان آزاد شده بود چون هرکس که میدیدش بغلش میکرد و گریه میکرد. پیرمرده شبیه یارو توی امبرتو د بود. من مدام دنبال سگش میگشتم! بعد دیگر هیچکس آنجا نبود! چون وقت خبر ساعت دو صبح رسیده بود! Labels: روزانه
Wednesday, October 04, 2006
تاریخی از خشونت
وقتی همهی اعضای خانواده، آخر فیلم، مرد را میپذیرند دلت میخواد گریه کنی. اونا قبول کردن که این لعنتی پدرشونه، حالا هر خری که بوده، خب بوده! پدره میخواد آدم خوبی باشه و اونا هم قبول میکنن که کمکش کنن. یکی براش بشقاب میآره و اون یکی غذا رو میگیره جلوش. اگر مگس را دیده باشین میفهمین که کراننبرگ به عنوان کارگردان، فیلمهای خاصی میسازه. یه کارگردان فیلمهای کالته. کافیه به لیست فیلماش نگاه کنین. این آقا کارش رو خوب بلده. هنرمندتر از سام ریمی و ناسازگارتر از برایان دیپالما. راستی چندوقتیه که فیلم جدیده دیپالما اکران شده: کوکب سیاه. دیپالما یه کارگردانِ عشق هیچکاکه که با فیلمهای خیلی خوبی شروع کرد اما این اواخر دچار بیماری شد که معمولا کارگردانهایی دچار میشوند که هم میخواهند فیلم خودشان را بسازند و هم با استودیوهای بزرگ کار بکنند؛ یعنی نه فیلم خودشان را میسازند و نه فیلم استودیو را! تاریخی از خشونت داستان سادهای داره. یه یارویی داره از گذشتهاش فرار میکنه اما گذشتههه دست از سرش برنمیداره. واقعا هیچچی توش نیست. وقتی تام یا جویی با بازی ویگو مورتنسن، میزنه برادرش رو میکشه به خودتون میگین حالا چی میشه؟ زد همهی شهر رو کشت! دیگه کسی نمونده که بکشه. خب حالا چی؟ اینجاس که اون سکانس ساده اما تاثیرگذار آخر فیلم، خودش رو نشون میده. همهی این کشت و کشتارها برای اینه که توی سکانس آخر، ضدقهرمانِ ما با خانوادهش شام بخورد. ضدقهرمانی که میخواهد باقی عمرش را قهرمان باشد؛ مثلا پدر خوبی باشد. همون چیزی که هفت دلاور آرزویش را داشتند و بهش نرسیدند. ------- خب مثل اینکه بعضیها این وبلاگ رو با وبلاگ امیر قادری عوضی گرفتن. چون من یه عکس از امیر گذاشتم کنار صفحه. اون در واقع تبلیغ وبلاگ امیر قادریه و معنیش اینه که باید روی عکس کلیک کنین تا وارد وبلاگ امیر قادری بشین! احساس میکنم حرفام توهینآمیز شده!! Labels: دربارهی فیلم
|