|
بهشت ميتواند منتظر بماند |
|
Monday, September 25, 2006
دربارهی هال اَشبیهشت میلیون راه برای مردن چهارمین و آخرین فرزند خانواده که در دوم دسامبر 1929 در ایالت یوتا بهدنیا آمد. کودکی و نوجوانی سختی را گذراند که اگر بخواهیم از زبان خودش بشنویم میشود این: « بابا و مامانم وقتی من پنج یا شش ساله بودم طلاق گرفتن. دوازده سالم که شد بابام خودش رو کُشت. برای رشد و پیشرفتم، درست مثل بقیه، به تکاپو افتادم؛ کاملا گیج و منگ بودم. قبل از 21 سالهگی دوبار ازدواج کردم و جدا شدم. توی 17 سالهگی تا لوسآنجلس رو مفتسواری کردم. پنجاه شصتتا کار عوض کردم تا اینکه توی یکی از اون استودیوهای خوبِ قدیمی یه کار دستیاری پیدا کردم.» در واقع توی کالیفرنیا یک بنگاه کاریابی، کاری پای ماشینچاپ در استودیوی یونیورسال برایش جور کرد. تصمیم گرفته بود کارگردان بشود و به نظر خودش بهترین راه برای کارگردان شدن، یاد گرفتن تدوین بود. عرض چند سال شد دستیار تدوینگر چندین استودیوی دیگر. در فیلم The Loved One محصول 1965 دیگر به تدوینگری حرفهای تبدیل شده بود و بعد تدوینگر فیلمهای نورمن جیسون شد. اوج دورهی تدوینگریش بُردن جایزهی اسکار بهترین تدوین فیلم برای فیلم در گرمای شب (1967) (ساختهی نورمن جیسون) بود. در واقع نورمن جیسون و هال اشبی یک تیم دونفرهی کارگردان –تدوینگر حسابی بودند که همکاریشان با فیلم «بچهی سینسیناتی»(1965) شروع شد و با فیلمهای « روسها دارن میآن، روسها دارن میآن»(1966) (که اولین نامزدی اسکار را برای اشبی به ارمغان آورد) ، «در گرمای شب» و مخصوصا «ماجرای توماس کراون»(1968) به اوج خود رسید. جیسون بهخاطر مشغلهی کاری، فیلمنامهی The Landlord را برای کارگردانی به اشبی سپرد و The Landlord شد اولین فیلم هال اشبی به عنوان کارگردان(1970). فیلم یک کمدی نامتعارف راجعبه یک یاروی سفیدپوست پولدار است که آپارتمانی میخرد اما ساکنان آپارتمان حاضر نیستند خانه را ترک کنند. دومین فیلم اشبی کمدی سیاه دیگری بود به نام «هارولد و مود» (1971) که تبدیل شد به یک کالتِ کلاسیک دربارهی رابطهی غیرمحتمل بین بچهپولداری که تمارض به خودکشی میکند و هفتادسالهای سرخوش و سرزنده. اشبی در این فیلم، تسلط خودش را در گرفتن بازیهای ماهرانه از بازیگران نشان داد. The Last Detail(1973) اثر بعدی اشبی، فیلمی جادهایست دربارهی دو ارتشی (با بازی جک نیکلسون و اُتیس یانگ) که ماموریت دارند یک ملوانِ دلهدزد را از ویرجینیا تا زندان نیروی دریایی در نیوهمشایر همراهی کنند. این فیلم با فیلمنامهی تلخ و بدبینانهی رابرت تاون، از نظر بیشتر منتقدین، نقطهی اوج کاریِ هال اشبی است. زندگی برای شخصیتهای این فیلم، تشکیل شده از یک سری زندانهای خودساخته. اشبی کمتر از تدوین ریتمیک استفاده کرد و در عوض فیلم را پُر کرد از دیزالو و نماهای بسته و خفهکننده. فیلم نامزدی اسکار را برای نیکلسون، یانگ و تاون به ارمغان آورد. بعد کار بر روی «بر فراز آشیانهی فاخته» را به خاطر به توافق نرسیدن بر سر فیلمنامه رد کرد و مشغول ساختن شامپو(1975) با فیلمنامهای از رابرت تاون و وارن بیتی شد که هزلی بود بر رفتار و عادات آدمهای بورلی هیلز. با موفقیتهای فراوانی که بهدست آورده بود کار بر روی Bound for Glory را آغاز کرد. فیلمی زندگینامهای دربارهی زندگی خوانندهی فولک، وودی گاتری. فیلمنامه بر اساس زندگینامهی خودنوشتِ گاتری نوشته شد. فیلم با فیلمبرداری درخشان و تیم خوب بازیگری (شامل دیوید کاراداین، ملیندا دیلون و رانی کاکس) تحسین منتقدین را برانگیخت وشش نامزدی اسکار از جمله نامزدی اسکار بهترین فیلم را بهدست آورد، اما فروش خوبی نداشت. آخرین فیلم موفق هال اشبی، حضور(1979) بود. باز هم یک کمدی سیاه و اینبار دربارهی زندگی در عصر تلویزیون. پیتر سلرز در آخرین نقشآفرینیِ خودش، نقش باغبانِ سادهلوحی را بازی میکند که ملت از حرفهای سادهاش برداشتهای عمیق و ژرف میکنند. در دههی هشتاد، اشبی دچار رکودی شد که دیگر هیچوقت بهبود نیافت. فیلمهایی بیمایه به همراه مشکلات شخصی گریبانگیرش شدند. بهخاطر شخصیت تکرو و مخالفخوانی که داشت و همچنین اعتیادش به مواد مخدر، در بین تهیهکنندهها خوشنام نبود. آخرین ساختهاش، هشت میلیون راه برای مردن(1986) دربارهی فروشندگان مواد بود که اقتباسی بود از نوولی نوشتهی لارنس بلوُک. اشبی بعد از درگیری که سر کارگردانی فیلم با تهیهکنندهها پیدا کرد، در اتاق تدوین را قفل میکرد. نتیجه، فیلمی بود که هم منتقدین و هم تماشاگران را ناامید کرد. وقتی بر اثر سرطان روده و کبد در سال 1988 مُرد، چندین پروژه از جمله «توتسی» و همینطور اقتباسی از hand carved coffins اثر ترومن کاپوتی را در برنامه داشت. هال اشبی کارگردانی خوب با دستاوردهایی موفقیتآمیز بود با اینوجود خیلی کم در یادها مانده است. * این متن رو من از منابع مختلف جمعآوری کردم و چسبوندم بههم. Labels: دربارهی کارگردان
Saturday, September 23, 2006
حقیقی: فرم فیلمهای میکس، بمانی و مهمان مامان خیلی از پیش رهاتر است، چه اتفاقی افتاد؟
مهرجویی: نمیدانم. آدم از یکچیزایی خسته میشود، میرود سراغ چیزهای دیگر. هفت – شمارهی 13 گفتگو با مهرجویی چه جواب خوبی! چه استدلال خوبی! چهقدر ساده و رها... چهقدر باید زندگی کنی تا همچین چیزی رو درک کنی؟ گور پدرش! احساساتی شدم فکر کنم! حضور رو که از شبکه یک پخش شد دیدید؟ یک فیلم از هال اشبی عزیز. به همین مناسبت تا چند روز دیگر یک مطلب راجع به اشبی میگذارم توی این خراب شده...
Wednesday, September 20, 2006
ایندفعه خام شدم و تصادف رو از سینما یک دیدم. همهی اهل خونه رو هم جمع کردم که بیان یه فیلم حسابی ببینن! بعد رسید به اونجا که ماشین زنه منفجر میشه؛ هیچیاش رو نشون ندادن! آدم نمیفهمید زنه زنده موند یا مُرد! فیلم که تمام شد همه گفتن خاک تو سرت کنن که به این میگی فیلم خوب!
سینمای صامت رو امروز هم گذاشتن! چه با حال! امروز دو تا فیلم کوتاه از چارلی چاپلین نشون داد که البته قبلا هم دیده بودمشون اما دوباره دیدنشون هم لطفی داشت برای خودش. من از چاپلین خوشم میآد. چون توی فیلمهاش چیزیه که من هیچوقت نمیتونم باشم. برای چیزی که میخواد مبارزه میکنه، مُشت رو با مُشت جواب میده و حتی گاهی اوقات پیشدستی هم میکنه، دلش میخواد از زندگیش لذت ببره و به شیوهی خودش این کارو میکنه. ضمنا یهتختهاش هم کمه! توی این مورد با هم اشتراک داریم.یهچیز دیگه: از نحوهی لقمه جویدنش خوشم میآد.
Tuesday, September 19, 2006
امروز رو با این وبلاگ سر کردم: آدمهای خوب شهر
آدم رو یاد آملی میندازه! میدونین؟ این کاری که مریم داره میکنه احتمالا رستگارش میکنه! درِ بهشت رو زدن یعنی این! آخرش نفهمیدم سینمای صامت دقیقا کیها پخش میشه، دو روزه که از وسطاش میرسم. دیروز طلوع اثر مورنائو رو نشون داد و امروز همسر دهقان اثر نمیدونم کی؟! فکر کنم پریروز هم نانوک شمالی رو پخش کرد. فیلمهای صامت منو دیوونهی خودشون کردن. محشرن. کاش اون میاننویسها رو هم نداشتن. آدم انقدر برداشتهای مختلف میکنه که حد و حساب نداره. هر نما، بدون صدا و دیالوگ، انگار ماهیت تازهای پیدا میکنه. کیفیتی عجیب که نمیشه دربارهاش حرف زد. یه چیز ماوراءطبیعی.
Monday, September 18, 2006
سین سیتی رو دیدم و باور کنین هیچچی تو ذهنم نمونده. هرچی هم که از فیلم یادم میآد انگار فیلم نیست، نقاشیه، کمیکاستریپه. یه
اتفاق دیگهای هم که افتاده اینه که صدای ذهنم بلندتر از قبل شده؛ منظورم اینه که اون یارویی که توی ذهنم بود و باهام حرف میزد، حالا پُر سر و صداتر شده، با صدای خفه و مردانهای برام حرف میزنه:« یهدونه از اون کتلتها بردار پسر!» انگار صدای بروس ویلیس یا میکی رورک باشه! ببینین اصلا نمیشه راجع به فیلم اون چیزی رو گفت که منتقدهای ضدجریان میگن. اونایی که نگاه میکنن ببینن بقیه چی میگن و بعد ساز مخالف کوک میکنن. گور پدرشون! این لعنتی یه شاهکاره که خوشبختانه همه متوجهاش شدن. من توی دستشویی بودم و با خودم فکر میکردم ایکاش رودریگوئز تمام کمیکاستریپهای فرانک میلر رو تبدیل به فیلم کنه. اونوقته که میشه یه گوشه از بهشت رو دید. گوشهی تاریکش رو شاید! همونجایی که ما قراره واسه خودمون جورش کنیم. حومهای، حلبیآبادی، جایی، چیزی! بذارین بگم چی تو ذهنتون میمونه: تصویری از صورت مردهایی که انگار تسلیم تقدیرشون شدن، تسلیمِ تسلیم. و این وسط یهچیزی انگولکشون میکنه. خیره نگاه میکنن و صدای ذهنشون بلنده. لامصب آدمرو یاد فیلمهای صامت میندازه. مثلا همین فیلمی که چندوقت پیش دیدم: دکتر جکیل و آقای هاید. بهنظرتون میشه به این فیلم گفت اکسپرسیونیستی؟ راستی در قسمت فیلم سایت یاهو، کارگردان فیلم رو تارانتینو معرفی کردن!
Sunday, September 17, 2006
آرسنال منچستر رو برد! وای! هدیهی الهی... خداجون معلومه هنوز دوستم داری!
کاش این بُرد نشونهی خوبی باشه. کاش «او» جواب آفهایم را بدهد. تا وقتی «او» جوابم را ندهد همینجا میمانم. همینجا. پشت درهای بهشت.
Tuesday, September 12, 2006
از یادداشتهای الف میم - 2
فکر میکنم درگیر بازیهای بچهگانهی زندگی شدهام. مثلا صبح داشتم با زندگی کلاغپر بازی میکردم و زندگی اصرار داشت که خیارشور هم میپرد؛ مدام میگفت: خیارشور........ پَر! شیزوفرنی گرفتهام. حس میکنم در آنواحد هم چارلز دیکنزم هم فی داناوی. دارم روی یک نمایشنامه کار میکنم به اسم: بانی کاپرفیلد! دربارهی یک بچهی یتیم که میفهمد هیچ دوست و آشنایی بهتر از یک مسلسلِ نیمهاتوماتیک نمیتواند برای آدم پول جمع کند.
Sunday, September 10, 2006
پیام یزدانجو یهقسمتهایی از سهتا رمان ریچارد براتیگان رو ترجمه کرده و گذاشته توی وبلاگش. خدا عوضش بده!
براتیگان برای من حالا شده توی مایههای پینکفلویدِ چند سال پیش. وقتی تازه کشفشون کرده بودم و خودمو برای هرچیزی که راجعبهشون باشه میکشتم. البته حالا مثل اونروزا نیستم. فکر میکنم مالِ «پینکفلوید گوش دادن» باشه. اونا روی مغزم تاثیر گذاشتن: لطفا سیمهاتو توی مغز من نکار! حالا که پدر سیدیهای پینکفلویدم رو دراوردم وقتشه برم سراغ یهچیز تازه و اون چیز تازه ریچارد براتیگانه. فکر میکنم خیلی از ماها اینجوری شدیم. حالا داریم با براتیگان حال میکنیم. درسته؟ چهمیدونم! چه دختری!چه دختری!در کرانههای فرات در بابلچه دختری!مثل ترانهیی بود که از رادیوی ذهنام پخش میشد.
Saturday, September 09, 2006
به قادرینسب شلیک کنید!
خب من فکر میکنم خوشبهحالمون شده چون میتونیم دوباره نوشتههای امیر قادری رو و یهباره نوشتههای نیما حسنینسب رو روی وب دنبال کنیم. خودتون رو لوس نکنین! کار ندارم که قادری و حسنینسب چهجور سینمایی رو دوست دارن یا چهطوری راجع به فیلمهای مورد علاقهشون مینویسن. اصلا من نمیدونم چرا سینماییها انقدر توی اینجور چیزهای سلیقهای با هم مشکل دارن. چنان از فیلمهایی که دوست دارن دفاع میکنن و فیلمهایی که دوست ندارن رو میکوبن که آدم به مقدساتش شک میکنه. مثلا ایننوشتهی نقیبی رو ببینین! بابا بیخیال! چرا اینچیزها توی باقی هنرها به این شوری نیست؟ مثلا توی ادبیات! ببینید که وبلاگهای ادبی با اینکه اختلافنظرهایی با هم دارن اما خیلیخوب همدیگه رو ساپورت میکنن اما برعکس وبلاگهای سینمایی همهش دارن میزنن تو سر هم که این فیلم خوبه این بده! پس سینما چی میشه؟ ما همهمون عشق سینما هستیم. حالا بعضیها لبقلوهای دوست داریم بعضیها هم کامرون دیازی! قادری و حسنینسب رو فارغ از دیدی که به سینما دارن اگه نگاه کنین اونوقت میفهمین چرا میگم خوشبهحالمون شده. اونا عشقشون به سینما رو بیرودربایستی نشون میدن. حتی بعضیوقتها شورش رو هم درمیآرن. اما مهم اینه که دیگه مثل نسل قبل از خودشون، فیلمهایی رو که واقعا دوست دارن قایم نمیکنن. این فیلمها رو دوست دارن و دلشون میخواد حتی حافظ شیرازی هم اینو بدونه! و اینجوری میشه که بعد از خوندن هر مطلبی از قادرینسب دلمون میخواد راه بیفتیم توی خیابون و به در و همسایه بگیم که چهقدر سینما باحاله! سوال: چه مرگم شده؟ چرا انقدر شور و شوق پیدا کردم؟ جواب: لعنتی داره پاییز میشه...
Thursday, September 07, 2006
من از دیروز منتظرم که امروز ظهر ساعت چهار برسه و من بشینم و سینما چهار ببینم که میخواد تشریفاتِ کلود شابرول رو پخش کنه. با بازیِ خانم ایزابل هوپر و ساندرین بونیر دیشب رو نخوابیدم و داشتم مینوشتم و امروز صبح همهش سرگیجه داشتم. ظهر داشتم میمردم از بیخوابی اما بههر بدبختی بود نشستم که فیلم رو حتما ببینم و بعد فیلم بالاخره شروع شد: اسم ایزابل هوپر و ساندرین بونیر کنار هم نوشته شد: نامها بالا و نامهای خانوادگی پایین. گویندهی محترم هم نامها رو گذاشت کنار هم و نامهای خانوادگی را هم همینطور و خواند: ایزابل ساندرین، هوپر بونیر!
واویلا! قبلش فریدون جیرانی و حسن حسینی یا حسین حسنی! نشستن کلی راجع به شابرول حرفهای بدیهی زدن و خدایا! من داشتم از بیخوابی میمُردم! سوال: جایی هست که بشه شکایت کرد؟ جواب: زرشک!
داریوش مهرجویی از فروغ فرخ زاد می گوید
از یادداشتهای الف میم - 1 صادقانه بگویم: از خودم متنفرم و میخواهم بمیرم! این روزها دیگر تریپ افسردگی هم حال نمیدهد. من واقعا دچار گسست عاطفی و فکری شدهام. راستش نمیدانم معنی حرفی که زدم دقیقا چه میشود اما باید چیز باکلاسی باشد و خوبه حالا که مریض هستم، مریضیم باکلاس باشد. انگار نه انگار که مرگی در کار است. ما چرا نمیخواهیم درس عبرت بگیریم و کمی مهربانتر به خودمان نظر بیفکنیم؟ درست است؛ واقعا زشت هستیم. مثلا من از ابروهایم متنفرم و هر روز باید زیرشان را بردارم اما واقعا از پسر همسایهمان که دماغش مثل دماغ مورچهخوار است که خوشگلترم. پس زندگی را دریاب و به دماغت افتخار کن! میتوانست بدتر از این باشد. اما وقتی به دیوید بکهام فکر میکنم افسردگیم چندبرابر میشود. چرا او باید اینهمه خوشگل باشد؟ و اینهمه بد سلیقه که ویکتوریا را بگیرد! حس میکنم طنز قویای دارم. امروز با طنزم یک کامیون را هل دادم. اما کمرم رگبهرگ شد. خدایا دیگر تاب تحمل ندارم. امروز ابرویم را هم خراب کردم. مرا چه میشود؟ آیا باید دوستدخترم را عوض کنم؟ آیا این مشکلات روحی دلیلی بر پوچی زندگی آنگونه که آلبر کامو میگوید نیست؟ آه! سیزیف! سنگت را به من بسپار و برو دو ساعتی برای خودت چت کن! اوووه!.... سنگت این است؟... خیلیخب! بکنش یک ساعت!
Wednesday, September 06, 2006
امروز روز خوبیه! من واقعا هیچ هدفی توی زندگیم ندارم. هیچی. دیگه به این بیهدفی عادت کردهام. میگذارم بگذره. خودم رو میزنم به موج زندگی: مثل وقتی که داریوش میخواد بخونه: دل من دیگه خطا نکن! و آهنگ راه میافته. انگار صدای داریوش شلپ میافته وسط موج آهنگ و باهاش میره. اینجوری بد هم نمیگذره. البته تا وقتیکه آهنگ ادامه داشته باشه. بعدش رو خدا میدونه!
دارم داریوش گوش میدم! خوش به حالم! سینمای صامت رو میبینین؟ (شبکهی چهار) من واقعا نمیدونم ساعت دقیقش کِیئه! همیشه وسطش میرسم. تازه نمیدونم اینی که میبینم تکرارشه یا اصلا تکرار نداره. دلم میخواد همهچیزو راجعبهش بدونم، آخه فیلمهای محشری میذاره. امروزش دکتر جکیل و آقای هاید بود. لعنتی عجب معرکه بود این فیلم. من تجربهی زیادی توی دیدن فیلمهای صامت ندارم. تازهکارم. اما میدونم که دکتر جکیل ... یکی از بهترینهاست. فکر کنم این لعنتی مال دورهی فیلمهای اکسپرسیونیستی باشه. (خدایا کتابام دم دستم نیستن دارم دیوونه میشم!) سوال: فیلمهای اکسپرسیونیستی چهجور فیلمایی بودن؟ جواب: من یهچیزایی دربارهی نحوهی نورپردازیشون بهخاطر میآرم. که سایهروشن خیلی پُررنگی دارن و همینطور گریمهای عجیب و غریب. اگه شما هم چیزی یادتونه بنویسین که نادون از دنیا نَرَم. و اون جملهی حسرتبرانگیزِ پایانی فیلم: هاید دکتر جکیل رو کشت! بعد خب من الان دارم سایت آی ام دی بی رو سرچ میکنم دنبال دکتر جکیل... فعلا سه تا دکتر جکیل... پیدا کردم! اما نسخهای که از تلویزیون پخش شد، قدیمیترینشون بود. نسخهی سال 1920 که جان باریمور جای دکتر جکیل و آقای هاید بازی کرده. بینندههای سایت از ده ستاره، هفت ستاره به فیلم دادن. من هشتتا میدم.
Tuesday, September 05, 2006
![]() دوباره افتادم به وودی آلن دیدن: من از این یهودیِ پُرکار خوشم میآد. مثل اون یکی: باب دیلن. دیشب منهتن رو دیدم. وقتی فیلمنامهاش رو در نظر میگیرم، چندتا داستان رو میبینم که با هم میرن جلو. آلن سعی کرده داستانها رو توی سکانسهای مساوی تقسیم کنه و به هر کدومشون به اندازهی کافی جا بده. فیلمبرداری منهتن خیلی شبیه اون چیزیه که جارموش در ابتدای فیلمسازیش میپسندید: اینکه با برداشتهای بلند و بدون قطع، اجازهی انتخاب و دیدن رو به خود تماشاگر بدی. بیشتر پلانهای فیلم در واقع «نما – پلان» هستن. این روش رو بیشتر اروپاییها میپسندن و مخصوصا فیلمساز محبوب آلن یعنی اینگمار برگمان. راستش برای فیلمهای آلن به نظرم این واقعا بهترین روشه. چون شخصیتهای آلن از روشنفکری دارن بالا میآرن. میدونین؟ سعی میکنن همهچیزو با حرف زدن حل کنن و اصلا اهل اکشن نیستن. مثلا شخصیت آلن وقتی دختره بهش اعتراض میکنه که بابا لااقل عصبانی شو که راحتتر بتونم ترکت کنم میگه: من نمیتونم عصبانی بشم! بهنظرم آدمهای آلن واقعا لازمه یهدوره رو توی باشگاه مبارزه دیوید فینچر بگذرونن تا معنی زندگی رو درک کنن! آلن بیشتر از همه فیلم رو برای ستایش از شهر محبوبش ساخته: نیویورک. در واقع هم همینطوره. نیویورکه که داره جلوه میفروشه. شبیه پاریسِ فیلمهای کلاسیک. توی نیویورک آلن – حتما میدونین – همهچیز خیلی برق میزنه. اون سیاهپوستها رو هم توی شهرش راه نمیده. تا جایی که در یکی از نماهای فیلم آلن و کیتون با تعجب به چندتا سیاهپوست که دارن از یه مغازه میآن بیرون، نگاه میکنن. انگار خر دیدن! اما یهچیزی که راجع به آلن در من هست اینه که واقعا اگه خودش توی فیلمهاش نباشه، نمیتونم فیلم رو تحمل کنم. یهچیزی توی خود آلن هست که فیلمهاش رو دیدنی میکنه. طرز حرف زدنش، تیکه انداختنش، حرکت دستهاش و اون قیافهی منحصر به فردش. باید بیاد و از توی فیلمش رد بشه تا فیلم معنی پیدا کنه. در غیر اینصورت، یه فیلم لعنتی خستهکنندهی دیگهس! آه! فیلم سیاه و سفیده. داشت یادم میرفت. آلن و گوردون ویلیس – فیلمبردار – دلشون میخواست یه فیلم سیاه و سفید هم توی کارنامه داشته باشن و بعد هم که آلن منهتن رو مینویسه و میبینن وقت خوبیه برای بازی با بیلیارد برقیشون! اینجوریه که زندگی معنی واقعیش رو پیدا میکنه. اینکه با کارِت حال کنی. همهی اون حرفای مهمِ دهنپُرکن راجع به مرگ و دنیای پس از مرگ و معنای زندگی و غیره رو هم بذارین در کوزه آبش رو بخورین!
Monday, September 04, 2006
زندگی با یک شاعر کار آسانی نیست - زندگی خودنوشت مانا آقایی
Sunday, September 03, 2006
Friday, September 01, 2006
فکر کنم داره از اینجا خوشم میآد! همین یه ساعت پیش هیچ نظری نداشتم. اما الان یهساعته که تو اینترنتم و میبینم که هیچکس کارم نداره. انگار وقتم مال خودمه. نه کسی اینجا منو میشناسه نه من کسی رو میشناسم. من انگار هیچکس نیستم.
فریدون فروغی گذاشتم: دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریادرسی نیست عجالتا داره خوش میگذره! باید برم حمام. ب. ت: راستی اینجا میتونم نرگس رو هم نبینم! فریدون فروغی: تن تو ظهر تابستونو به یادم میآره...
برگزاری ورکشاپ در ایران توسط دستیار کوروساوا
نگاهی به فیلم کشتن جان لنون - پرویز جاهد جامو عوض کردم که یه مدت خونه نباشم. نمیدونم این جا عوض کردن به دردم میخوره یا نه؟! فعلا که هنوز نوشتنم نیومده. چند تا کتاب با خودم اوردم که بخونم. اینجا کتابفروشی پیدا نمیشه. کیوسک مطبوعاتی نیست! فقط یک سینما داره. شبیه جاییه که جان لنون توی «تصور کن» توصیف کرده!
|