دفعهی اول با اینکه زیاد راجع بهش شنیده بودم، ازش خوشم نیامده بود اما حالا که دوباره دارم میخوانمش بهنظرم خواندنی میآید. در واقع لغت درستش، دلنشین است.
آدم همینجوری که از سنش میگذرد تجاربی بهدست میآورد که نظرش را دربارهی خیلی چیزها عوض میکند. شاید حالا به سنی رسیدهام که بتوانم از این کتاب لذت ببرم.
هر فصل کتاب با یک دستور پخت غذا آغاز میشود و ماجرا حول زندگی دختری میچرخد که اسمش «تیتا»ست و قرار نیست هیچوقت ازدواج کند.
آدم همهچیزش زندگیش را خراب میکند. این خاصیتش است. باید خرابکاری کند. باید گند بزند به زندگیش. این وسط کسانی هم هستند که از همان اول انگار برنامهریزی شدهاند که راه درست را بروند. یعنی چه؟ یعنی ما آدم نبودیم که کسی برنامهریزیمان کند که راه درست را برویم؟
راه درست هم یعنی همان راهی که «آدمهای از ابتدا برنامهریزی شده» میروند. توضیح بیشترش میشود آب در هاون کوبیدن! شما خودتان میدانید راه درست چی هست؟ آها! راه درست یعنی درست همان راهی که شما میدانید و نمیروید!
تازه از حمام درآمدهام. این تنها کار مثبتی بود که امروز کردم. تمام چیزهایی که امروز داشتم عبارت بودند از: ده ساعت خواب، یک وعده کالباس، یک روزنامهی شرق و یک سردرد عمیق در طرف چپ سرم. فکر میکنم اگر بخواهم خوشبینانه نگاه کنم، توی دوران گذار زندگیم هستم. الان دو ماهی میشود که هیچ کاری نمیکنم. به معنی واقعی کلمه: هیچکاری. یکهفتهای میشود که فکر میکنم باید یککاری بکنم. فعلا نه درآمدی دارم نه مینویسم نه میخوانم: خلاء کامل. شبها فکر میکنم که صبح حتما بهتر میشوم اما صبح بهتر نمیشوم. اینجا هم مینویسم که فردا بهتر میشوم... شاید شدم.
بوی سیگار هوا را میخورد و اتاق چونان بخشی از جهنم کروچونیخ است.
به یاد آر – زیر این پنجره، برای بار نخست دستانت را نوازش میکردم، دیوانهوار امروز نشستهای اما با قلبی از آهن، چون زرهی سرد. همامروز شاید که بیرونم کنی با دشنام و تحقیر و در کفشکن گلآلود در لحظهی خروج، دست شکستهام از زور لرزش به آستین نرود. باشد، به بیرون میگریزم این تن را به خیابان میافکنم، وحشی و سرسام گرفته از یأس. نه، جانم، عزیزکم، نیازی به اینهمه نیست، بگذار تا هماکنون وداع کنیم. آخر عشق من چونان وزنهای عظیم بر وجودت آویخته است هرکجا که باشی، به هرکجا که بگریزی، بگذار در آخرین فریاد، تلخی شکوههای دلخورانهام را، بانگی کنم بلند. اگر که گاو نری را از شدت کار کوفته کنند، میگریزد و خود را در آبهایی سرد میافکند. اما بهجز عشق تو، مرا هیچ دریایی نیست و در عشق تو هم از ناله فرصت التماس برای تنفسی حتا. تنفسی میخواهد این فیل خسته، که درنگی بیفتد بر شنهایی، کز حرارت خورشید سوزانند و تفته. اما بهجز عشقِ تو، مرا خورشیدی نیست و افسوس که در مغزم تصوری حتا. که در کجا میتوانی بود و با چه کس. اگر که شاعری را اینچنین از توان میانداختند، شاید که این جنون را، با زر و شهرت عوض میکرد، و این همه آزار را آواز وداعی میگفت. اما در نزد من هیچ آوازی غیر آوای نام محبوبت شادی آفرین نیست. نه قدرت پروازی به آسمانم هست نه جرأت نوشیدن زهری دارم، نه حتا بر این شقیقه توان چکاندن جرقهء چخماقی. بر فراز من غیر از نگاه تو تیغ هیچ خنجری برنده نیست. فردا تو از یاد خواهی برد، که همچو تاجی تو را بر سر مینهادم، که روح شکوفان خویش را با عشق داغ میزدم و برگهای کتابهایم چون کارناوال این روزهایِ گذرِ بیمقدار حوالت گردابی میشوند. و کلماتم که به برگهایی خشکیده میمانند، این ولع تپیدن و تنفس را سکونی میدهند آیا؟ تنها بگذار، زیر گام گریزت از من، با آخرین نگاه پر مهرم فرشی بگسترم